تبليغاتX
مثل تو تنها


مثل تو تنها

شوخی کاغذی

 

گفتی جز واژه­ای بی مفهوم نیافتمش...

گفتم برای تو به پاس تمام بیداریهایت بیدار خواهم ماند

گفتی در دنیا خفتگانی هستند که بیداریشان همچون بیداری اژدها خطر­ناک است...

گفتم میخواهم با تو بمانم

گفتی اینجا ماندن سرد و بی­روح است...

گفتم از ماندن بیزار نیستم

و تو دستانم رامحکم در دستانت گرفته بودی، انگشتانم در زیر پوست انگشتانت گم شده بود و تو میگفتی...برو...

چشمانم پر از اشک شد...بغض ترک برداشت...

و تو در میان چشمان بارانیم دوستت دارم را ندیدی...

و من هنوز در پی این حقیقتم که چرا وقتی دل آسمان گرفته و بارانیست دل دریایی ما هم طوفانی میشود اما وقتی دل­های ما بارانیست دل آسمان بارانی نمیشود...

و من حرفهایم را چشیدمو جویدمو بلعیدم...تا هضم آن برایت راحت­تر شود،اما گمان میکنم باز هم حرفهایم در گلو گیر کرد...!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 11:1 توسط یه عاشق 5 رقمی| |

سخت است!

سخت است سالها منتظر کسی بودن که عشق را از انسان می رباید!

تو عشق را دزدیدی

تو دوست داشتن را مثل یک سیگار دود کردی و به هوا بخشیدی

در آن عصر دلگیر یکدیگر را بدرود گفتیم

و تو فراموش کردی...

راستی ، یادم تو را فراموش...!

تویی که به قول آن بچه ی جنوب یار بی بدیلم بودی و با من عهد و پیمان وفاداری را بستی چرا این روزها....

روزها میگذرند

روزهای بی تو اما با تو بودن

چه بخواهیم و چه نه...

خدا هم این روزها زیاد سرفه میکند

شاید به خاطر دود سیگاری باشد که تو به هوای بدون اکسیژن ارزانی داشتی.

به فکر من نبودی

این را خوب میدانم...

به خاطر سرفه های خدا هم که شده دیگر بس است....

تمام کن...

من به خاطر تو از تمام هستیم گذشتم

حتی...

حتی از تو...

و تمام شد.
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 11:56 توسط یه عاشق 5 رقمی| |

دهان او همچون دل انار بود...

و صدایش بسان مردی که عشق گم شده اش را با خون دل فریاد میزند ، عمیق...

در کنار درخت کهنسال شهر بر روی تپه ایستاد

و در سکوت عشق را فریاد زد...دستانش را به آسمان ارزانی داشت

و انگشتانش همچون شاخه های نازک درخت زیتون تشعشع نور را به نمایش گذاشته بود...

از کنار اقیانوس میگذشت

و آب را با گام هایش میسنجید...

تنها چیزی که باعث شگفت همگان میشد این بود که او یک انسان بود، نه خدا...!

او هیچ گاه بر علیه کوتوله ها نجنگید

به بالا مینگریست

ابر ها را کنار میزد

و قله را برایشان تفسیر میکرد...

اما گذشت

و تمام شد...

و شاخه ها از برگ تهی گشت

اما ریشه های زنده برای مکیدن شیر از پستان زمین در تکاپو بودند...

درخت زیتون دوباره جوانه زده بود...

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 14:39 توسط یه عاشق 5 رقمی| |

عشق   .   فاصله   .   انتظار   .   من   .   تو   .   ما   .   خدا    .

همه به کنار با غم دوریت چه کنم؟

بهار دوباره خواهد آمد چه با تو  و چه......

و خدا باز نردبامش را به سقف دلتنگی آسمان خواهد کشید

هنوز پله پله تا ملاقات خدا مانده است

یک...دو...سه...چهار...

یکایک پله ها را سپری کرده ام

برای ملاقات با خدا...

بی هیچ توجهی به زمین.

و صعود ، غم انتظار را کاذب تر نشان میدهد...

به نفس نفس افتاده ایم، من و نردبام ملاقات خدا....

اما باید رفت

باید بروم

چند قدمی بیش نمانده است...

یک...دو...سه...

و من آنچنان دم گرمم را در صوتکم میفشارم تا خدا صدای نزدیک شدنم را با گوش جان پذیرا باشد

حس غریبیست...

خفقان...بغض...نفاق...دود...

و این بار فاصله ها کمتر شد...

یک...دو...

هنوز چند قدمی مانده است...

و من میخواهم به خدا برسم...

باورم نمیشود...

و تنها یک پله...

اضطراب...تشویش...ترس...

تمام شد.

به خدا رسیده ام؟؟؟؟

خدا را ندیدم....

و تنها صدایی در وجودم طنین انداز شده بود....

نگاه کن!

من این پایین منتظرت ایستاده بودم!

آری خدا بود....

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 15:1 توسط یه عاشق 5 رقمی| |

و من میشنوم.

صدای نطفه ی گیاه را در دل خاک...

و صدا صدای آشنای غربت است

و من صدای ترک خوردن دانه های انار را میشنوم...

هوای آن طرف پرچین خوب است، همچون حال ما!!!

به شوخی میگویم که قلمم به احترام سپیدی کاغذ، کلاه را از سر برداشته است.

و کویر تشنه است....

و من دلم میخواهد قمقمه ی آبم را به کویر خیالم هدیه دهم تا سیراب شود...

قمقمه ای به وسعت لبریزی دریا...

.

.

.

کمی آن طرف تر، گلها از وفور آب پژمرده اند...

همه جا خیس است

نَم...

باران...

دریا...

سیل...

در گوشمان خواندند به هر کجا روی آسمان همین رنگ است.

پس فاصله ی کوتاهیست میان کویر و دریا

.

.

.

خوشا به حال کویر گرم و سوزان که عطش دریا را با خود به همراه دارد...

خوشا به حال آنان که دَمشان گرم است ، نه بازارشان....

خوشا به حال آنان...

نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 10:34 توسط یه عاشق 5 رقمی| |

نقطه. همیشه خواسته و نا خواسته آخر سطر نگاشته شد.

این بار آزادانه تصمیم بگیر.

خودت هر کجای جمله که میخواهی بنشین.

شاید وقت آن است که بین راه بنشینی و گذر واژه های نا شاعرانه ام را پذیرا باشی.

قلمم خسته است.

او دلش یک فنجان چای داغ میخواهد.

اما نه!

به رسم تو مینویسم، قلمم یک فنجان چای گرم میخواهد.

قلمم از عشق بازی با برگه ی سپیدم خسته گشته است.

مگر عشق بازها از عشق بازی خسته میشوند؟؟؟

دنیای عجیبیست.

دل من گرفته است ، همه چیز را گردن قلمم می اندازم!!!!

بیچاره قلمم!

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 13:53 توسط یه عاشق 5 رقمی| |

من به تو خندیدم.
چون که میدانستم تو با چه دلهره
از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدی...
پدرم از پی تو تند دوید.
و نمیدانستی
باغبان پدر پیر من است...
من به تو خندیدم
تا که با خنده ی خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم...
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک...
دل من گفت برو...
چون نمیخواست به خاطر بسپارد گریه ی تلخ تو را...
و تو رفتی و هنوز...
سال هاست...
که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض نگاه تو
تکرار کنان میدهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چه میشد اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت...؟
نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 15:16 توسط یه عاشق 5 رقمی| |

و سکوت عشق را در هم می شکست...

شاید این آخرین نوشته های من تنها باشد

آخرین نفسهای یک شوخی کاغذی که دلخوش به عکسی مضحک در صندوقچه ی دلش کرده است...

اینها تمام زجرهای به سطر کشیده ی انسانیست عاشق که فکر میکند بیشتر انسانها ، پیش از آنکه کاملا" زاده شوند ، کاملا" میمیرند.

و راستی چرا باید اینچنین باشد....؟؟؟

درست در لحظه ی تولد و به عنوان بزرگترین هدیه ، جهان بی همتا ، بسته ای پر از عشق و شادی و شکفتن و امید و خوشنودی بر ما عرضه می دارد.

افسوس که تعداد اندکی از ما به خود جرات می دهیم و شهامت آن را داریم که روبان قرمز رنگ این بسته را بگشاییم و نگاه کوتاهی به داخل آن بیندازیم.

برای چنین انسانهایی حرمت حیات این هدیه ی گرانقدر که این چنین بی توقع به آنها پیش کش شده چنان ناچیز است که بی آنکه طعم زندگی را چشیده باشند به مرگ می رسند...

و اینجا آخر راه است....

کوچه ی زندگی به بن بست رسیده است...

این نوشته ها تنها برای سیاه کردن صفحه نبود ، مینویسم تا به یادگار بماند که روزی زنی عارفه ، انسانیت را بر عاشقی باخت و اینچنین گشودن روبان قرمز رنگ زندگی ، تنهایی را برایش به یادگار گذاشت....

 

 

 

(ضمیمه برای آدمک عزیزم: هیچ قصد رفتن ندارم...)

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 10:36 توسط یه عاشق 5 رقمی| |

من توی وبلاگ نویسی خیلی چیزا را از خیلی از شماها یاد گرفتم.

از فواد یاد گرفتم دلم دریایی باشه مثل شط قشنگو دوست داشتنی.

از لحظه یاد گرفتم به خاطر عشق بجنگم اما گدایی نکنم.

از فرشاد (که هم اسم داییم هم هست)یاد گرفتم به اون چیزی که میخوام میتونم برسم فقط کافیه که بخوام.

از ملینا یاد گرفتم حتی اگه اونی که دوسش دارم تنهام گذاشت ،بازم واسش دعا کنم.

از مصطفی یاد گرفتم که با تمام وجود زادگاهما عاشقانه دوست داشته باشم.

از مریم عزیزم،دوست خوبو دوست داشتنیم یاد گرفتم که در عین غرور عاشق بقیه باشم حتی اگه فایده ای واسه من ندارند.

از آدمک یاد گرفتم مردم را به خاطر خودشون دوست داشته باشم.(هیچ وقت یادم نمیره که تو مثل من آدمک بودی!)

از کوروش یاد گرفتم که به ایران و ایرانی بودنم افتخار کنم.

از محسن یاد گرفتم در برابر مشکلات مقاوم باشم ،مثل یک تخته سنگ صبور.

از هما یاد گرفتم که هیچ وقت نذارم کودک درونم بزرگ بشه.

از حسین یاد گرفتم .....راستی چی یاد گرفتم؟یاد گرفتم صادق باشم،یه رنگ،بی نقاب...

از از حمید یاد گرفتم با وفا باشم!!!!!!!!!

.

.

.

و از سجاد یاد گرفتم که چه جور عشق بورزم و لایق این عشق باشم...

از همتون ممنونم.

چون هر کدومتون یه اصل از زندگی را نشونم دادید.

اونم عشقو دوست داشتن بود.

نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 18:7 توسط یه عاشق 5 رقمی| |

داستان عجیب زندگی عجیب است....

وقت رفتن است.

باران را تنها پنجره ای که شیشه نداشت حس میکرد

و صدا در جدار مادگی هوا پوسیده است

و صداقت...

در پستوی گاری فرسوده به فراموشی سپرده شده است.

نفس،عشق را حبس کرده است

دلم تنهاست...

و در جاده تنها رد پای تو نقش بسته است

فراموش شده ام

سیبهای باغ هم فراموش شده اند...

و من دلگیرم از این فراموشی فراموش شده

از دستان قفل شده در سینه ها

از سرهای به پایین افکنده

از چشم های بسته

و از من از یاد رفته...

دلم میخواهد جایی به مساحت یک قلب پذیرای من دلگیر میشد

اکنون جایگاه من در زاویه ی پنهان روح خویش است

و به امید نشسته ام تا تو به رسم مهر ، مرا مهمان لحظات آفتابی کنی

لحظاتی که همیشه از پشت پنجره ی مه گرفته انتظارش را میکشیدم.

ای کاش روزگار مرا با لبخندهای کم رنگ تو آشنا نمیکرد

و با دستان بی مهر و دوستت دارم های پوشالینت....

ای کاش دست تقدیر هیچگاه آزادی و پرواز را از ما نمیگرفت

و ما

دستانمان را در جستجوی آسمان جا نمیگذاشتیم

و آفتاب امتداد پیدا میکرد....

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 7:57 توسط یه عاشق 5 رقمی| |

 

دلم گرفته است

دیگر نامه هایم را با ملالی نیست جز غم دوریت ، سیاه نمیکنم

این روزها ملالهای زندگی فرصتی برای ملال دوری تو باقی نگذاشته اند.

این بار که آمدی برایم سیب نیاور

این بار سطلی رنگ برایم بیاور

دلم میخواهد خورشید را ارغوانی کنم

آسمان را سبز

کویر را آبی

دشت را زرد

و درخت چنار را قرمز...

برای تو که دیگر در دیار قلب من نخواهی ماند دیگر چه فرقی میکند که گل نسترن باشد یا نباشد ، که قمری بخواند یا نخواند ، که ققنوس افسانه باشد یا ...

این بار که آمدی برایم گل مریم ارغوانی نیاور

این بار کاکتوس بیاور

کاکتوس گیاهی قانع است نه سردی زمستان او را اندوهگین میکند و نه گرمای جان سوز تابستان...

هر وقت کاکتوس را دیدی برای چند لحظه به یاد آر که روزی رفیقی ، همدمی ، یاری ، دوستی و یا حتی یک همکلاسی تمام عشقش را در جای جای خارهای این کاکتوس برایت به یادگار گذاشت.

راستی یادم رفت بنویسم:

ملالی نیست جز غم دوریت...

نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 0:1 توسط یه عاشق 5 رقمی| |

ديگر كسي دلواپس دست نوشته هاي مداد سفيدم نيست

ديگر كسي به فكر آنچه كه مدام آن را از روي كاغذ پاك ميكنم نيست

هر روز نقش خطوطي موهوم را از دفترچه ام پاك ميكنم

و دلم ميخواهد همه ي مردم شهر چشم هاشان آنقدر بينا بود كه آنچه را كه من مدام پاك ميكردم ميخواندند نه آنچه را كه با نقشي نگارين شده بر كاغذ جاري ميسازم.

اين بار هم اول سطر نام تو را مي آرايم

اما دستم بر صفحه ميلغزد و آن را پاك ميكنم

حالا سالهاست به آخر سطر رسيده ام.

و هنوز نامي از تو در اين طومار درازاي دلم نگاشته نشده است

هر بار عزم آن كردم كه نامت را بنويسم اما نشد...

و با هجوم كلماتي مانند دوري و تنهايي وشكست و دوست داشتن وغرور و عشق وغم و روزگار و تقدير مواجه شدم.

گويي نوشتن يك كلمه ي چهار حرفي سخت تر از نگاشتن اين همه كلمه ي زجر آور است....

باشد....

اين بار هم به آخر سطر رسيدم و هنوز نشاني از نام چهار حرفيت پيدا نكرده ام

پس بي درنگ مينويسم:پايان.

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 15:5 توسط یه عاشق 5 رقمی| |

بازم سلام

به قول دوستم مریم همیشه سلام آغاز دیدار است....

 دوستای عزیز تا ۹ بهمن یه پست دیگه حتما" میذارم اما بعد از اونا نمیدونم....

اگه خدا خواستو بودم که بازم میام اگر نه این شوخی کاغذی بسته میشه واسه ی همیشه

واسم دعا کنید که از زیر تیغ جراحی سالم بیرون بیام میترسمممممممممممممممم

اگه کسی را ناراحت کردم میخوام منا ببخشه

همین

 

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 12:48 توسط یه عاشق 5 رقمی|

سلامممممممممممممممم به همه ی دوستای گلم

میخواستم بگم این آدمک که من لینکش کردم من نیستماااااااااااااااااا

بر حسب تصادف ایشونم آدمک از آب در اومدند

پس اونايي كه ميخواند لينكم كنند لطف كنند منا با اسم آدمك لينك نكنند

با اسم ((مثل تو تنها))لينكم كنند

مرررررررررررررررررررررررررررسی

نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 16:0 توسط یه عاشق 5 رقمی|

چه ساده آمدي و چه ساده تر دل بستم.

آمدي.

گفتي صادقانه با من خواهي ماند.

هر لحظه از ديدن يك چراغي كه از براي تو بود به شوق مي آمدم و با نبودت كوهي از غم ميشدم.

يادت هست آن شب خشك پاييزي را مرثيه اي سرودي و گفتي عاشقم خواهي ماند.

هنوز مرثيه ات نيمه كاره مانده است و من به دنبال تو براي به آخر رساندنش....

يادم هست كه نوشتي:

اي طلوع اولين دوست , اي رفيق آخر من , به سلامت سفرت خوش , اي يگانه ياور من , مقصدت هرجا كه باشه , هرجاي دنيا كه باشي , اونور مرز شقايق , پشت لحظه ها كه باشي , خاطرت باشه كه........

و مرثيه ات را تمام ناكرده رفتي.رفتي و من سالهاست كه در هر دفتر شعري به دنبال قافيه ميگردم تا شايد ردپايي براي آخرش پيدا كنم , اما هنوز بدان اميد زنده ام كه خودت بيايي و آن را تمام كني . ميدانم كه اين تنها خيالي كاذب است و تو ديگر رفته اي و تنها من مانده ام و يك برگه ي سفيد و يك شعر ناتمام كه ياد آور توست.....
نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 15:57 توسط یه عاشق 5 رقمی| |

ای نامهربان

دیگر طعم شیرین زندگی را از یاد برده ام.دیرگاهیست با مردگان هم خانه گشته ام مردگانی که از ظلمتی تاریک و خفقان زده سرود سر میدهند.

رفتی و قلبم را در کنار بساط نقاشیم جا گذاشتی . دلم میخواهد بعد از این تمام رنگهای دنیا را رنگ سیاه بزنم ، به رنگ ناجوانمردی و نامهربانیت.

هنوز یاد عطر بوی پیراهنت مرا مست میکند، به کدامین گلزار باید رفت در پی آن؟

و من در کنار ریلهای فرسوده ی ایستگاه ، منتظرت ایستاده ام. ای کاش وقت رفتن چمدان دلتنگی هایت را اینقدر سنگین نمیبستی که اکنون بی درنگ، آن را در ایستگاه جا بگذاری و ادامه ی راه را بدون چمدانت سپری کنی.

باشد.

من مانده ام و چمدان دلتنگی هایت.اما ترس آن دارم که چمدانت را باز کنم و توشه ای از بار دلتنگی ات از برای خودم نیابم . پس با تصور اینکه گوشه ای از چمدانت ، دلتنگی کوچکی حتی به مساحت یک قلب کوچک از برای من باشد ، چمدانت را بر میدارم و با خود خواهم برد ،

این هم یادگار عشق جوانیم...

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 10:32 توسط یه عاشق 5 رقمی| |

و من دختر زمستانم

و امروز روز آغاز بودن من است.

و امروز در آستانه ی ۱۹ اُمین زمستان زندگی ام  با دلی سرشار از دوستی فریاد خواهم زد که زاده شدم.

در میان تیک تاک ساعتهای مبهم انتظار....

و من در انتظار بخششم و بارشی که نازل خواهد شد.

و در انتظار ۱۱ دوست بی جان و با امید ۱۰ خورشید وفا به دنبال ۱۳۶۸ قلب یخ زده میگردم تا مرحمی باشد برای زخم دل ۱۹ ساله ام.

و من زاده شدم در اولین ماه فصل ریزش برف

دلخوش به ابهام اعداد و تبریک دوستان کاغذی و خط خوردن تاریخ۱۱/۱۰/۱۳۶۸ از برای من.

امسال هم گذشت......

و تا زمستان سال بعد دوباره در انتظارت خواهم ماند.

در انتظار زمستان زندگی دیگر.....

و به امید تولد دوباره فریاد خواهم زد : تولدم مبارک ۱۹ اُمین زمستان من....

 

سلام .مرسی که اومدید جشن تولد من . مرسی که کادو نیاوردیدمرس که من کیک تولد نداشتم  خیلی تلاش کردم اما کیک بیدا نکردم حالا شما به شیرینی خودتون ببخشید دیگه.راستی با آیدی توی وبلاگم آنم.بابت حضورتون بازم ممنونم. 

 

می دونم باور کردنی نیست اما باور کن... "عجب" روزهاییه ... حواست هست؟ "عجب" حال و هوایی داره دلم وقتی از "ماهی" های بی تاب دریا هم بی تاب تر می شه!

به من می خندی اگه بگم .... بگم.... یعنی واقعا باید بگم تا بفهمی؟ یعنی هنوز میون نگاه آدمها دنبال نگاه آشنا می گردی؟

حتما می خندی .... اونم وقتی که بدونی من زودتر از این "پایین" رفتنها و "بالا" اومدن ها دلتنگت می شم....زودتر از تمام لحظه هایی که می گذرن ... شاید توی "عجب"!!

این روزها رو توی تقویم ذهنم حک کردم ... حواست هست؟

دارم به زمستون و معجزه ی برف ایمان می یارم ...  چون از اهالی زمستونم....  از اهالی دی ماه برفی ... دی ماه آروم.... دی ماه زیبا.... من توی نگاه تمام کبوترای مهاجر نشونی بهار رو می بینم... پس یادت باشه .... نشونی رو گم نکنی...

می شمرم ... یک ... دو ... سه ..... چهار ........ به ۱۱ که رسیدم برات دست تکون می دم...اونم درست وقتی که قطره های شمع روی آرزوهام چکیده ... تا بیای و  شمع آخر رو  فووووت کنی!

باد به جستجوی تو

   دفتر مرا ورق میزند

خوب به رفت و آمد نفسم نگاه کن

در این عرق ربزان

ای سنگ بزرگ من !

نسیمی می طلبم

در کجا

می وزی و به من نمیرسی

چنانکه کوهی به کووووووووووووووووووووو هی ! 

چه با شتاب آمدی..!در زدی.گفتم برو.اما نرفتی و باز کوبه در را کوبیدی .گفتم ((بس است برو.!)) گفتم اینجا سنگین است و شلوغ .جا برای تو نیست.اما نرفتی نشستی و گریه کردی.آنقدر که گونه های من خیس شد.یعد در را گشودم وگفتم:نگاه کن اینجا چه قدر شلوغ است؟؟و تو خوب دیدی که آن جا چه قدر فیزیک و  هنر و کتاب و  مجله وروزنامه و خط کش و کامپیوتر و کاغذ و حرف حرف و حرف و تنهایی و بغض و زخم و دلتنگی و اشک و گناه و گناه و گناه و آشوب و تاریکی و سکوت و ترس در هم ریخته بود.و دل گیج گیج بود.و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود.گفتی:اینجا رازی نیست؟!گفتم راز؟گفتی من رازم.و آمدی تا وسط خط کش ها .من دست هایت را در دست هایم میفشردم.تا نگریزی.اما فریاد میزدم:   برو.برو.!!تو تا سحر ماندی.من به التماس افتادم.تو چه سبک  میخندیدی.من اما همه وجودم به سختی میگریست.بعد گویی طوفانی غریب در گرفت.آن چنان که نزدیک بود دل از جا کنده شود . و من میدیدم که حرف ها و کتاب ها و خط کش ها و کاغذ هاو تاریکی هاو گناهان و ترس و آشوب و سکوت و زخم و دلتنگی ها مثل ذرات شن  در شنزار از سطح دل روبیده میشدند و چون پاره هایی در آغوش طوفان گم.خانه روشن شد و خلوت و عجیب و سبک.و تو در دل هبوط کردی.گفتم چیستی؟گفتی راز...گفتم این دل خالی است تشنه ام.گفتی دوستت دارم.و  من ناگهان لبریز شدم...

 

وقتی از همه دوری... وقتی تمام دلخوشی ات مرور خاطراتی می شه که گذشته ...وقتی از تکرار شدن بعضی از کلمه ها بیزار می شی اما هر روز هزار بار توی ذهنت تکرار می شه... وقتی توی روزهای دور دنبال یه ردپا می گردی که آروم از کنارت گذشت و تو ندیدی ... وقتی تمام لحظه ها برات مثل همیشه می گذره... وقتی توی تمام خدا خدا کردنهات دلتنگ می شی و خدا می مونه و یه دنیا بغضی که باز سر سجده رها شده... وقتی از خودت ...وقتی از آدمها... وقتی از صداقتهای نخ نما شده و رفاقتهای دو روزه ... وقتی از تعبیر تلخ محبت ... وقتی از تمام نگاهها و تمام خنده ها و اشکها.... حتی وقتی مثل حالا فعل جمله هاتو گم می کنی.... دیگه حرفی باقی نمی مونه ... جز "هیچ" ... هیچ جز اینکه باز بگی "این نیز بگذرد" و دلخوش کنی به گذشتنها و گذشتنها و گذشتنها!

و تنها خدا می دونه که ایستگاه آخر این گذشتنها کجاست...؟

قدم اول از من .... قدم دوم از تو ... جای قدمهامون میون سفیدی برفها..اما  دور از هم.

 

پیشونی ام چسبیده  به شیشه ی بخار گرفته و زل زدم به آسمون ... برف... برف... همه جا سفیده... سفید سفید...

بی بهانه می خندم ... چرا همیشه دنبال بهانه ام؟  برای دونه های برف درددل می کنم ... چرا همیشه برای چشمها درددل می کنم؟ جوابشون میون سفیدی آسمون گم می شه ... چرا همیشه منتظر جوابم؟

روی برفها راه می رم ... بی هدف... شاد ... آروم ...چرا همیشه شاد نمی شم ازبی هدف رفتن؟

انگار کنار قدمهام جای قدمهای دومی هم هست... زیر چشمی نگاه می کنم و از ته دل می خندم ... درست مثل بچه ها... یه قدم من ... یه قدم تو!

چه دنیای زیبایی شده این دنیای برفی! چه شادی های کودکانه و گرمی  توی دل آدمهاست اونم درست توی سردترین حال و هوای آسمون!

پیاده رو پر شده از آدمهای شاد و آدم برفی های خندان!

یکی از کنارم رد می شه : "برف هدیه خداست..." ... همه چیز هدیه خداست..چرا نمی بینیمشون؟

 یه فرشته بالای ابرهاست... دستاشو به سمت آسمون می گیره و ..... به آسمون نگاه می کنم...دونه های ریز برف از بالای ابرها رو چشمام می ریزه! می خندم و صدای خنده های کودکانه اش تمام دنیا رو پر می کنه!

 جمعیت دنیا با تولد اینهمه آدم برفی زیاد شده اما باز من دلم می خواد یه آدم برفی دیگه درست کنم... راستی چرا همیشه دو دو تا می شه چهار تا؟!

 

ازم پرسیده بودی؟ وقتی می یومدی منتظرت بودم ؟  ازم پرسیدی ؟ ازم خواستی تا بگم و نگفتم؟ .....نه! تو نپرسیده اومدی ... منم نگفته دل بستم. تو ساده اومدی و ساده موندگار شدی... نپرسیدی اما من جوابت رو مدتها توی ذهنم تکرار می کردم....

 من  هنوز دلم هوای دریا داره... من هنوزم حس می کنم هستی ... نزدیک نزدیک! کنار همین نفس ... کنار همین پلک زدن...

نه من پرسیدم و نه تو....بازی شروع شد و ما وقتی نداشتیم تا بپرسیم! ... اما چه خوب که نقش مقابلم رو تو بازی  کردی ...

هر روز می گم امروز و باز فردا که می یاد منتظر روز بعدی ام! به نفس افتادن ها... خنده های ریز... نگاه های یواشکی و دستایی که می لرزه ... اینا رو می ذارم به حساب بازی زندگی!

 اما روی اولین دونه ی برف امضا می کنم "کاش ندیده باشه!"

راستی "بارون پاییزی" تموم شد و "برف زمستونی" رسید! حواست هست؟

یک

    دو

        سه

چهار - مثل همیشه ساده و بی هوا...همه چیز مثل همیشه هست و نیست! ساعتهایی که مثل همیشه می گذرند و نمی گذرند....میان زمین و هوا...معلق ! سوال های بی جواب ... حرفهای نگفتنی و نگاه پر مهری که مهر می زند بر نگاه... فقط سکوت و سکوت.... جاده و شب و تاریکی ... طلوع مه آلود یک صبح در جوار نگاهی که خواندنی است... زیباترین حس یک گذر...یک رفتن ... یک گذشتن... باور کرد ...باور کردی

 

پنج – تعریف بودن میان نبودنهایی که تکراریست... همه چیز به زیبایی ماه و ستاره هاست...ماهی که انگار تمام شبها مهتابی است... به زیبایی صدای گامهایی است که می رود بی هدف.. بی مقصد... همه چیز زیباست..  به زیبایی پژواک خنده هایی که ساده است و بی ریا... خنده هایی بی بهانه و با سخاوت... همه ی جهان عطردل می دهند و دل بی تاب عطر دقایق همچنان می زند .. تند و بی وقفه.

 

شش – ماه  و ستاره خاطره شد...مهربانتر از گذشته و نزدیکتر از دیروز...امروز فصل مشترک حرفهایی است که نگفتنی بود و... گفته شد بی مهابا ... کنار خستگی های مداوم و تنهایی های همیشگی... هستم – هستی – هست-...

 

هفت – تعبیر تازه ای از نگاه و لبخند  ... لحظه های آرام  کنار ازدحام دنیا... وقتی همه ی دنیا مرزها را باور کرده اند...دزدیدن نگاهی که با توست و دزدیدن لبخندی که از برای من است.

سهم بسیار درقحطی دیدار... صدایی از دوردستها که می خواندت به مهر ... به یاد ... به فراموشی میان آدمها.

 

هشت – انتظار... بی تاب برای بودن ... وقتی تمام روز به شوق لحظه ای خط می خورد و باز روز بعد وخطی دیگر... نگاهی که یادمان دیروزهای خوب است ...تندیسی از حضور لحظه ها  و ثانیه ها  و دقیقه های رنگی... می رود به شوق فردا... می آید به شوق فردا... فردایی که هر روز به تاخیر می افتد.

 

نه – اشکهای همیشه جاری... دلتنگی همیشه همراه... تنهایی همیشه باقی! ... کمرنگ می شود ...کمرنگ می شوی... با بهانه هایی که هر روز وسعتی بیش از گذشته می یابد... آرزوهای هر روز و رویاهای هر غروبی که می رود تا به شب دلتنگی برسد. دلگیر وخسته ...و توانی که رو به انتهاست... کاش دستانم معجزه می کرد... کاش!

 

ده – یازده – دوازده - .... بنویس .آنگونه که دوست می داری ... آنگونه که می دانی ... اما ننویس "ایضا تکرار می شود" که من به تمام  طلوعهای فردا امیدوارم ... ننویس که این سهم ماست که من دلخوشم به سهمی به وسعت دنیا... دنیایی سراسر شادی و عشق.

نگو "حدیث مکرر غم می شود فردا" که من آوای خنده را هر روز می شنوم ..آوایی از برای فرداها...

بشمار و بنویس ... تا آنجا که دستانت با قلم رویا همراه می شود ... بنویس که من چشم انتظار خواندنم...تو.. برایم از فرداها بنویس...تنها "تو"  بنویس.

 

می خواهم بخندم به دنیای بی تو ... می خواهم بخندم به تمام نبودنهایی که هر روز تکرار می شود بی هراسی از فردا! ...

می خواهم برای تمام خوابهایم حرفهای تازه ای بچینم...حرفهایی از نگاه آفتابی که هرگز غروب نمی کند. می خواهم در لحظه های تنگ و ثانیه های دل بی تاب از تو با او بگویم ... می خواهم به حریم چشمانت پلی بزنم ...پلی تا عرش رویاهایم... می خواهم حتی دوری ات را به تفسیر گلی پیوند بزنم که سالی یک روز شکوفه می دهد ... یک روز شکوفه و یک سال زیبایی...

می خواهم برای قدمهایت ردپایی از سکوت بنا کنم تا آوای آمدنت را هزاران بار تکرار کند ... می خواهم برای نگاهی که با من نیست سالها بنویسم و قرنها بگویم... می خواهم در سراب آرزوهایم تو خواننده ی تمام سطور بی نقطه ام باشی... هستی... این را همیشه خواسته ام.

می خواهم مثل تو به رسم زندگی ... به رنگ عشق ... به ردای فراموشی ... به همه ی بود ها و نبودها بخندم... می خواهم تا آمدنت تمام ستارگان را به مهمانی بی خوابی های همیشگی ام دعوت کنم... می خواهم بشمارم تا بیایی... تا آخرین گام آمدنت با آخرین ستاره به من برسد...

با داشته های امروزم شادمان باشم یا با نداشته هایم دلگیر...

با آرزوهای اکنونم دلخوش بمانم یا با رویاهای بر باد دیروز...

به رسم سادگی آن روزها بخندم یا به سادگی تلخ این روزهایم دل ببندم؟!

از جاده های تکراری دیروز می گذرم و به دلتنگی امروز برای همین جاده ها می خندم...

به آدمهای خسته کننده ی دیروز با شادی تمام سلام می کنم و به  یاد میلم به ندیدنشان می افتم در دیروزهای دور...آدمهایی که امروز برای دیدنشان بی تاب می شوم!

این چرخش زندگی گاهی می ترساندم.... گاهی به تمام لحظه ها شک می کنم ... به شادی ... به غم ... به خود و به همین زندگی!

 "بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم - باشد که نباشیم و بدانند که بودیم"

 

هر روز که می آید و بی حرفی می رود ...

هر روز که می آید و بی خاطره ای به شب می رسد...

هر روز که قدم های خسته ام را تا انتهای روز می کشانم ...

هر روز که می آیم و می روم و می مانم...

هر روز...

مثل دیروز...

و باز

ساعتم صفر نشد!

این راه من ... آن راه تو...

انتهای این مسیر به کجا می رساندت...

هستم ... پس تو هم باش...

 

برای تو

برای دلی که آرام

بی هوا

بی دلیل

دل بست

می نویسم

برای تو

برای نگاهی که

لحظه ای

نقطه ای

به نگاهی رسید

می نویسم

 

برای تو

برای دل

برای نگاه

...

اما برای هوایم

چه کسی خواهد نوشت؟

وقتی صدای باران

ترانه ی برگریزان درختان

 سکوت شب

و ماه...

هوایی ام می کند...

تو

برای هوای من

می نویسی؟

تو که اینجا باشی دنیا سهم من می شه همیشه
روزای آفتابی من با تو که ابری نمی شه
بی خیال از اینجا رفتی پشت سر نگاه نکردی
تو دلت نگفتی پس اون همه خاطره چی می شه
اگه مهربون می موندی دیگه تنها نمی موندم
خودم رو پیدا می کردم توی شب جا نمی موندم
لااقل یه بار بی انصاف یه سلامی یه کلامی
کاشکی همون لحظه اول نامه هاتو می سوزوندم
گوش بده به حرفام امشب اگه خوابی یا که بیدار
این جدایی تا ابد نیست برو به امید دیدار
اگه یه روزی دل تو تنگ گریه های من شد
وعده ما کنج حسرت زیر سایه سپیدار

این روزها به همه چیز فکر می کنم و انگار فکر نمی کنم. این روزها هستی و انگار نیستی! خسته که می شم راه بغض کردنم باز می شه و مسیر اشکهام آماده... دلم می خواد بگم و خلاص شم از بند تردیدی که هر روز بزرگ و بزرگتر می شه .... دلم می خواد برای اولین بار جنگیدن رو با تو امتحان کنم و یاد بگیرم جنگیدن با تو با جنگیدن برای تو چه فرقی داره...

حرفهام مثل همیشه ... قصه ی دیروز و امروز و شاید فرداست... تکرار و تکرار... هنوز هم .... به قول خودت "دیگه از خستگی هام خسته شدم..." ... کاش جوابی داشتم ..کاش حرفها بی بهانه هم گفته می شد ...

این روزها دنبال یه لحظه می گردم ... یه لحظه به وسعت دلم و یه لحظه به انتهای دلت... کاش دریغ نکنی...

راستی این روزها حال دلت چطوره؟ 

 

می گفتم اگر باشی خندیدن را  یاد خواهم گرفت ... می گفتم اگر بمانی یاد خواهم گرفت دلم برای آغاز چه واژه هایی را طلب می کند... می گفتم و تو نمی شنیدی... دنیای من از دنیای تو دور ... رویایم به رویایت نزدیک... گاهی دور و گاهی نزدیک...

گفتم "بهترین دور از من" و امید بستم که شاید بفهمی... اما "بهترین دور از من" گذشت و تو ندانستی ...

گفتم ناامید نمی شوم ...گفتم تا هر کجای این بازی که بخواهی خواهم ماند ... اما حالا ...حالا تنها به یک چیز می اندیشم ... که ای کاش بازی را زودتر تمام می کردی....

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 16:30 توسط یه عاشق 5 رقمی| |

گفتی چندی دیگر از دیار قلبم خواهی رفت

گفتم برو

چه احمقانه باور کردم نبود تو را.

چه ساده از کنار من گذشتی.آن شب تا طلوع آفتاب گریه کردم.

من از گریستن بیزارم

آن هم برای جدایی.

چه کودکانه گفتی که به خاطر تو

هیچ گاه چشمانم بارانی نباشد.

قبول کردم.

حق با تو بود.

اما نمی شود.

نمی توانم.

این دل است

نه تکه سنگ.

دلی سرشار از رویا و احساس.

دلی تهی از عشق اما سرشار از دوستی.

عشق واژه ی عجیبیست.

هنوز عاشق نشده ایم.

هنوز اندر خم کوچه های دوستی قدم میزنیم.

من به جای واژه ی عشق بر سر در قلبم واژه ی دوستی را حکاکی کرده ام.

با برگ های گل مریم.

تو امیر شهر آرزوهایم بودی.

امیری که کودکانه حکمی را برای قلب کوچک من صادر کرد.

حکم نبودن در شهر دلش را.

باشد.

با این همه باز هم برو.

برو که این دل بدون تو دل نخواهد بود همان تکه سنگ بی جان است.

بعد از تو بالهای اعتمادم را برای هیچ کس نخواهم گشود.

بعد از تو دلم را در خانه ی دل هیچ کس جا نخواهم گذاشت.

وقتی که تو نباشی من هم خواهم رفت.

این را مطمئن باش.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 8:46 توسط یه عاشق 5 رقمی| |

در جلسه ی امتحان عشق

من مانده ام و یک برگه ی سفید

یک دنیا حرف ناگفتنی

و یک بغل تنهایی و دلتنگی....

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود

در این سکوت بغض آلود

قطره ی کوچکی هوس

سرسره بازی می کند!

و برگه ی سفیدم

عاشقانه قطره را در آغوش می کشد.

عشق تو نوشتنی نیست....

در برگه ام کنار آن قطره

یک قلب کوچک می کشم

وقت تمام است

برگه ها بالا...

نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 9:15 توسط یه عاشق 5 رقمی| |

تقدیم به تمام دوستای زندگی من:

روی شما به سرخی انار

شب شما به شیرینی هندوانه

لبتان مانند بسته خندان

عمرتان به بلندای شب یلدا

و غمهایتان به کوتاهی روزش باد.

         یلدای همگیتون مبارک

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 7:48 توسط یه عاشق 5 رقمی| |

امروز اولین برف پاییزی به زمین خشک و سرد خدا دعوت شد.

امروز آسمون غم یک سالشا با زمین قسمت کرد.

امروز اولین خاطره ی یه عشق برفی را توی صندوقچه ی دلم به یادگار نوشتم.

امروز با گرمای وجودم ، بودن یه روز سرد را احساس کردم.

اما حیف....

همه ی اینها خوبه

میدونم...

اما بودن این همه خوبی بدون تو واسم معنایی نداره

چه فایده ای داره وقتی تو باشی اما نه کنار من

پس باریدن یا نباریدن برف دل خوشی جالبی برای من نیست

اما...

اما وقتی بارون یا برف میباره نا خود آگاه یاد تو می افتم

احساس میکنم کنارمی و سردی دستاما با گرمی وجودت جبران میکنی

من بازم به امید با تو بودن ، زیر برف، بدون چتر ، آروم آروم ، قدم میزنم و دنبالت میگردم تا شاید بتونم دوباره پیدات کنم تا با هم رد پایی روی برفا از خودمون به یادگار بذاریم...

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:36 توسط یه عاشق 5 رقمی| |

این شعرا چند روز پیش یکی از دوستام بهم گفت اما امروز وقت کردم بنویسمش:

سر نوشت ننوشت...

گرنوشت بد نوشت...

اما این را بدان

که سرنوشت را نمیتوان از سر نوشت.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 17:51 توسط یه عاشق 5 رقمی| |

فاصله،فاصله،فاصله این واژه را سالهاست میشناسم

تنها این واژه نیست

تنهایی و انتظار پیش از اینها با من هم خانه بوده اند.

خدایا یک روز خواهم مرد.

در میان تنهایی فاصله های انتظار.

با غم دوریش چه کنم،از مرگ نمیهراسم.تمام ترس وجودم از برای ندیدن اوست.از برای انتظار دیدن دوباره اش.

پاییز بود که فصل عاشقیم آغاز شد.

پای ثانیه ها از آن روز بود که لنگ شد.از روزی که اولین قرار دیدارمان را در پاییز با قلب های یخ زده در کنار آن برج بلند که ساخته از پولاد و آهن بود گذاشتیم.ساعت همان صفر عاشقی.روز همان روز سرد پاییزی.یادت هست عاشقانه گفتی دوستت دارم و چه احمقانه باور کردم.

چقدر کودک بودم.کودکی نا بالغ و جسور.

لحظه لحظه ی روزهای عاشقی را به یاد می آورم.تک تک حرفهای ساده ای که بین ما گذشت.همه وهمه را به یاد می آورم.

روز اول تنها یک شوخی بود.یک شوخی کاذب.یک شوخی کودکانه.

روز بعد جدی ترین شوخی زندگی ام اتفاق افتاد.و آن دلتنگ شدن از برای تو بود.

اما حالا که سالهاست با درد بی مهری تو سپری میکنم،اعتراف میکنم که پشیمانم.

از عشق ، از آن شوخی کاذب ، از آن حرفهای ساده.

من دلم میخواهد به عقب بر میگشتم.به همان روزهای تنهایی.به روزهای با تو نبودن.به چند سالی که چون باد گذشت و به تاریخ پیوست.دلم میخئاهد کودک بودم و تنها به یک بادبادک آویزان بر چوبه ی دار یک نخ آویزان و یا یک آب نبات چوبی ، دل خوش میکردم تنها بهانه ام بوسه ای از لبان مادر بود...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 10:47 توسط یه عاشق 5 رقمی| |

تا نهان سازم از تو بار دگر

راز این خاطر پریشان را

می کشم بر نگاه ناز آلود

نرم و سنگین حجاب مژگان را

دل گرفتار خواهشی جانسوز

از خدا راه چاره می جویم

پارسا وار در برابر تو

سخن از زهد و توبه می گویم

آه...هرگز گمان مبر که دلم

با زبانم رفیق و همراهست

هر چه گفتم دروغ بود،دروغ

کی تو را گفتن آنچه دلخواهست

تو برایم ترانه می خوانی

سخنت جذبه ای نهان دارد

گوییا خوابم و ترانه ی تو

از جهانی دگر نشان دارد

شاید این را شنیده ای که زنان

در دل ((آری)) و ((نه)) به لب دارند

ضعف خود را عیان نمیسازند

راز دار و خموش و مکارند

آه من هم زنم ، زنی که دلش

در هوای تو میزند پر و بال

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 19:23 توسط یه عاشق 5 رقمی| |

دلتنگی ام نا گفتنیست.حرفهای دلم نا تمام مانده است...باید بروم...باید امسال با میلاد مسیح ، نا مردی ها را در کوره بسوزانم.باید امسال وقتی بهار آمد ، خاطره ی سرما و دلتنگی زمستان را برایش باز گو کنم.باید قصه ی پر دقدقه ی آشنایی را برای شکوفه های نهال گردو شرح دهم.باید بروم...

همه رفته اند. رفتن او دلیل کافی نیست برای رفتن من ؟؟؟؟اویی که هست و نیست.من همیشه دیر رسیده ام.قطار زندگی رفته است. و این منم که با چمدانی پر از خاطره ها در انتظار تو در این ایستگاه سال هاست مانده ام در انتظارتو...

دلم به اندازه ی تنهایی یک باغچه غمگین است.باغچه ای که در انتظار بارش عید است.هیچ کس بار تنهاییم را به دوش نخواهد کشید.تنهایی و دلتنگی تنها دارایی من است. پس چگونه می توان در اوج ایستاد و گفت من خوشبختم؟؟؟چگونه می توان در کنار زندانیان ایستاد و به جای این که از آزادی سخن گفت ، از رویای شیرین آزادی تنها سخن سر داد؟؟؟؟این روزها دلم گرفته است و نبود تو بیشتر آزارم می دهد.شاید نبود تو تمام دلیل دلتنگی ام باشد.این روزها ابر را بوسیده ام تا با بارشش ، تو را بوسه باران کند به جای همه ی دلتنگیم...

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 10:13 توسط یه عاشق 5 رقمی| |

سلام

جاتون خالی سرما خوردم

یکشنبه بابام قرار بود بیاد دم در دانشگاه دنبالم.بارون شدیدی بارید یکشنبه.وقتی بابام رسید کیفما گذاشتم توی ماشین گفتم پیاده میام خونه ، بابام گفت مگه دیوونه شدی؟گفتم آره دیوونه شدم.خلاصه پیاده راهی خونه شدم.عجب حالی کردم جای شما ها خالی زیر بارون موندن یه حسه خوبی بهم میده مهمتر اینه که آدم اونی را که دوسش داره زیر بارون تصورش کنه دیگه حسش ۱۰۰۰ برابر میشه.

وقتی اومدم خونه مثل موش آب کشیده (دور از جونم) شده بودم بابام گفت حقت به من می گی بیا دنبالم بعد می گی می خوام پیاده بیام خونه؟حالا هم بکش

ما هم خودمونا از تا ننداختیم اومدم بگم نه خیلی هم حال کردم که اولین عطسه از جان بنده خودنمایی کرد.ضایع شدم بد فرم .

همین

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 9:11 توسط یه عاشق 5 رقمی| |

خدا سلام.

آره دوباره این منم دختری در آستانه ی شکفتن و تولد دوباره ی بهار.

تیک تاک ثانیه ها تنها مرحم زخمهای پولادین روزهای دوری و دلتنگی من از برای اونه.مترسک در آستانه ی بلوغ دانایی خویش است و کلاغان اساطیری مژده ی باز آمدن چلچله ها را برایش به ارمغان خواهند آورد.

دلم گرفته است

این روزها برای من ارغوانیست ، نه گرم به اندازه ی قرمزش و نه سرد به اندازه ی آبیش چاین روزها همان ارغوانیست.

و عشق چیزی مجعد است

در پستوی سادگی دلهای کودکانی که معصومیت در چشمانشان حکم فرماست با هزاران هزار پیچش و هزار ان هزار راه نا پیموده.

دلم گرفته است

این روزها زیر باران خیس می شوم . تنها به یاد او قدم می زنم و نبود خویش را با نبود او بیشتر احساس می کنم.اما باران دل زنگال گرفته ام را صیقل می دهد ، پاک می کند شستشو می دهد و من او را در کنار خویش احساس می کنم.تا انتهای مسیر دوستی تا آخر جاده های انتظار زیر باران با چتری بسته او در کنار من است ، تصور نیست حضورش را زیر باران بیشتر احساس میکنم.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 8:58 توسط یه عاشق 5 رقمی| |

سلام

اگه فاصله ی بین این آپ و آپهای قبلی یه خورده(یه اپسیلون)زیاد شد،من مقصر نیستم.

مقصر اصلی دانشگاهای ما هستند که الان فصل ،فصل امتحانای میان ترم .هر کدوم از شماها که دانشجو باشید میدونید که این استادا چه جور می خواند سوال طرح کنند که دانشجو نمره ی کامل نگیره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اینم یه شعر که یکی از  دوستام گفته بود بنویسمش:

آی همسایه سلام

مرد همسایه ولی ، دهن پنجره را محکم بست

بعد هم کرکره را

بعدها دانستم

گرچه ما پنجره مان نزدیک است

یک افق فاصله با هم داریم.

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 8:33 توسط یه عاشق 5 رقمی| |

بازم اشتباه کردم.

((مثل تو تنها)) خیلی مسخرست نه!

آخه فکر می کردم تو هم تنهایی ، تنهای تنها ، مثل من.

اما نه، تو تنها نبودی ، یه خیال کاذب بود که فکر می کردم تو تنهایی و حرفاما، دلتنگیاما، بغض کردناما و همه و همه ی لحظه های زندگیم را می فهمی.

فکر می کردم میشه بهت تکیه کرد چون طعم تنهایی را چشیدی ، چون با تمام وجودت تنهایی را حس کردی ، اما اشتباه می کردم.

نمی دونم چرا اینقدر دیر فهمیدم که تنها نیستی ، بهت تبریک میگم خیلی خیلی خوب تونستی نقش آدمای تنها را بازی کنی.

اما بدون که توی صحنه ی زندگی همیشه تماشاچیا از دیدن ایفای نقش ما خوششون نمیاد در بین همین تماشاچیا که با دسته های گل ازت استقبال می کنند، گاهی هم حواست به اونایی باشه که با بی اعتنایی صحنه را ترک می کنند.

اما اینا بدون هر جا که باشی با هر کسی که باشی یه آدم تنها که اصلا" مثل تو نیست برات آرزوی خوشبختی می کنه.

همین

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 13:38 توسط یه عاشق 5 رقمی| |

تقدیم به اولین عشق ، اولین یار و اولین دوست زندگیم:

نگه دگر به سوی من چه می کنی؟

چو در بر رقیب من نشسته ای

به حیرتم که بعد از آن فریب ها

تو هم پی فریب من نشسته ای

به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا

که جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ آن میانه باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی

برو...برو...به سوی او،مرا چه غم

تو آفتابی...او زمین...من آسمان

بر او بتاب ز آنکه من نشسته ام

به ناز روی شانه ی ستارگان

بر او بتاب ز آنکه گریه می کند

در این میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشد این گذشت

دل تو مال من، تن تو مال او

تو که مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من؟

گذشتم از تن تو زانکه در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من

اگر به سویت این چنین دویده ام

به عشق عاشقم ،نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ تو

خیال عشق خوشتر از خیال تو

کنون که در کنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او!

گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد

تن تو ماند و عشق بی زوال او!

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 16:22 توسط یه عاشق 5 رقمی| |


Design By : Night Skin