مثل تو تنها
شوخی کاغذی
کسی چه میداند...شاید در این هیاهوی یخ زده ی خاطره ها، در 7920 اُمین روز پس از زایش، دوباره متولد شدم... و این بار به جای مرداب بودن، نیلوفرانه زیستن را تجربه
خواهم کرد... و کوله پشتی ام را که پر از هیچ است، سرشار از حس ناشاعری هایم روی زمین میگذارم و... میروم... های..! تار موهای سپید! زایشتان بر روزگار سیاه میمون باد....!
برای اویی که هیچ گاه ندید شکستنم را... نشسته ام. پشت انبوهی از خاطرات سرد. حجم اتاقم کوچک و کوچکتر میشود...تا میرسد به
هیچ... و من در این هوای بارانی، خاطرات منجمد شده ام
را "ها" میکنم.... شاید گرم شود... یاد حرفهای پیرمرد افتادم:... "گیریم که گرم شد! دلگرم که
نمیشود!..." به رسم دیروز، امروز هم دو لیوان چای داغ ریخته
ام... و میروم به دور دستها... زمانی که عاشق تر بودم...با شور جوانی... به خود می آیم.... هوای اتاق پر است از بوی عطر تو... و اینجا ، من هستم و هیچ... دو لیوان چای سرد... آن طرف میز ، هیچ چایت را سرت میکشد... هوس هم آغوشی با تو، مرا به هوسبازی با آغوشهای بیگانه واداشت... آغوشهایی که بوی تعفن از آنها برخاسته بود و نخواستن تو را برایم فریاد میزد! من میزبان آغوشی شدم که سهمش از من لذتی زود گذر بود. این سان مرا به نظاره ننشین! تو همانی که گفتی برو! به من نگو کافرم! مرا هرزه نخوان! که تو خود این را با سرانگشت تقدیر برایم رقم زدی! و تو... نه آنی را که برای به دست آوردنت تنش را عریان میکند فاحشه بخوان، و نه آنی را که مدام بدنش را از تو دور میکند را باکره! این اتاق سرد و بی روح، با آن نوشته های روی دیوار ، رخت خوابی پهن، با آن ملحفه که گویا پیش از من ، هم آغوشی با دیگری و نفس نفس زدنهایش را نیز تجربه کرده بود. اما اکنون پس از سالها، نه صدای جوجه هایت، نه پوسترهای روی دیوار و نه حتی آن ملحفه که شاهد تمام خواستن هایت بود(!) ، هیچ کدام جایت را پر نکرده است... گویا اینجا چیزی هست که نیست... دلم برای کسی تنگ است که نیست... و من اینجا چیزی را برایت به یادگار گذاشتم که اشکهایش پیش از آنکه تو بخوانی اش ریخته شد... ---- پ.ن: امروز .... خیلی خوب بود... زنجیرهای دستانم را گشودی گفتی تو آزادی! با دستانی باز، اسارت را در آن هنگام با چشمان خویش به نظاره نشستم. اما هنوز، زنجیر در دستانم به دار آویخته شده بود. یک سر زنجیر در دستان من بود و سر دیگرش در دستان تو... آزادی را با اسارت عجین کرده بودی! سر زنجیر را که میگرفتم، به سکوت میرسیدم و سکوت مرا به تو میرساند... آزادم و همچنان وصل به تو... زنجیر را پاره کنی، میروم پیش خدا... ----- یادش بخیر... آن سالها که در ازدحام کوچه ی تاریک ، کودکیم را از لابهلای انگشتانم ربودند... و نامش را نهادند دوران خوش یک رنگی 7 سالگیام را به دوران خامی دو7 سالگیام بخشیدند! گویا 7 سالگیام ، پیش کش دو7 سالگیام شد... آرام نشستم و تنها سکوت کردم.سکوتی سنگین تر از فریاد!! دو7 سالگی هم گذشت... چیزی جایی گم بود و من باید آن را در تنگنای سینه جستجو میکردم... نشستم و گفتم این نیز بگذرد...گذشت.... تنها نامش عوض شد.... شد دو سالی از سه7 سالگی هم گذشت... دوران پلید 7رنگی... دلم برای تک رنگی 7سالگیام تنگ است... من اینجا ایستاده ام! نگاه کن! همچون کودکی شیر خواره به دنبال پستان مادر ، 7سالگیام را از مادرم زمین میطلبم... بسان مردی که مردانگی اش را ماورای آغوش زنی فاحشه به حراج خواهد گذاشت. ساعت نیم از نیمه شب گذشته است و من در انتظارتیک تاک ابدیت به لحظه ها نگاه میکنم. و من وقتی نگاه کردم که تو ندیدی... درست در ساعت صفر عاشقی... آن هنگام که پاها در قیر شب گم بود و سایه ها در خفقان شب به دار آویخته شده بودند. و من وقتی خواندم که تو نشنیدی... و صدای کوس شب ، آنچنان گوشهایت را کر کرده بود که جز صدای خفاشان شب گرد چیزی عایدت نشد. و من وقتی ماندم که تو رفته بودی... گویا ارّابه ی سنگین زمان بر سُم های کوه های کاهی فاحشه ها آنچنان تو را میتازاند که دیگر نشانی از مقصد و ردی از مقصود نداشتی. وقتی شنیدی که دیگر نخواندم. وقتی دیدی که دیگر نگاه نکردم. وقتی ماندی که دیگر نبودم. قبلا˝ فکر میکردم من ، واسش نه منم... اما.. من، منم... حالا فهمیدم من ، نه ، نه منم ، نه ، منم....! من حتی واسش نیم منم نیستم! شمردن بلد نیستم! روزهای بی تو را همیشه درد کشیده ام. نگاه کن! دوستت دارم هایم را، سالها پیش، برایت روی دیوارهای کاه گلی شهر نوشته بودم...واکنون در شهرهای سیمانی،باران، آنها را به دستت خواهد رساند! چقدر دیر برای پایان منو تو زود شد! قلاب، برای ماهی ها، علامت کدامین پرسش بود که بدان پاسخ دادند و یک عمر ، دلبستگی به اقیانوس بی کران را ، در جواب پرسش قلاب، باختند؟! و من...! به نیرنگ کدامین قلاب، پای در دام فریب عشق پوشالینت نهادم و یک عمر دلبستگی به خویشتن خویش را، در جواب پرسش قلاب هوست، باختم؟! با این همه... شمردن بلد نیستم، اما روزهای بی تو را همیشه درد کشیده ام... کلاغ بود و خوشه گندم... و عشقی که هرسال، کلاغ را در دشتِ عریان نگاه داشته بود... به شوق همنشینی با گندم... آن طرف مترسک بود...پادشاه دشت... با آن نگاه مضحک و لبخند اجباری که گویا روح ابلیس در او دمیده شده بود وبر دهانش مهر خاموشی نشانده بود... مترسک بر وظیفه اش واقف بود.عشق کلاغ و گندم... هرگز... هرگز... هرگز... کلاغ در حسرت عشق بازی با گندم مانده بود... تا برای لحظه ای بدن عریانش را بر پوست لطیف گندم بنشاند و تمام بیقراریش را لبریز از حس دوست داشتن کند.. سالها گذشت... دشت کم بذرتر... کلاغ پیرتر... و مترسک چرکینتر و خبیثتر... اکنون دیگر کلاغ به شوق وصل یار، بر بام نیلگون دشت، بالهای سیاهش را به احتزاز در نمیآورد... دشت خیابان شده بود... و تنها نجوایی به گوش میرسید..: من عاشق کلاغی بودم که سهمش از من گرسنگی بود... من آن طرف و تو این طرف... شاید جاهایمان اشتباه شده است... من این طرف و تو... و تو نیز این طرف... در میان انبوهی از صندلی ها و دیواری که بی رحمانه تا بلندای نردبان خدا کشیده شده بود... باز هم بساط نقاشیم پهن است... میخواهم تصویرت را به نقش بیاورم... راستی نامهربانیت چه رنگ بود؟.. بی وفایی ات چه طور؟.. اشکهایم را به چه رنگی در آورم؟.. آه... باز هم رنگ برای دلتنگیم کم آورده ام... چیزی در سینه ام سنگینی میکند. چیزی که شبیه هیچ چیز نیست. چیزی شبیه هیچ کس... چیزی شبیه یک قناری تازه شکار شده در قفس.. چیزی شبیه ماهی قرمز ، که تُنگ برایش سخت تَنگ است و هنوز عطش دریا را دارد.. چیزی شبیه... یک قلب... این روزها حالم بسان زنی آبستن است... که صدای انعقاد نطفه را میشنود.. میفهمد.. میبیند.. و من! صدای تنگ تر شدن حجم سینه را درون وجودم میشنوم.. میفهمم.. میبینم.. و همه اش بیقرار یک چیز است... گم شدن مداد رنگی، برای رنگ آمیزی دلتنگی ام... من که از فردا میرم جووووووووووووووووووووون هوراااااااااااااااااااااااا پیش به سوی جنوببببببببببببببببببببببببب هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا زنده باد منو رفیق فابریکممممممممممممممممم دارم خفه میشم از بغض وقتی میای طرفم و نمیتونم مثل قبلنا نمیتونم لبخند بزنم بکشمت تو سینم موهاتا چنگ کنم تو دستم و قلبم تند تند بزنه تا برسم به لبات تا گرمی تنما بچسبونم به سردی تنت گریه میکنم مثل همیشه...فقط همین از دستم بر میاد نمیدونم تو این مدت که نبودی کجا بودی...با کی بودی....کی بودی ....چرا بودی اصلات نمیدونم بودی یا نبودی فکرای عجیب غریب دارن دیوونم میکنم...اگه یکی دیگه لبای که من میبوسما بوسیده باشه تنی که من بغل میکنم و میچسبم بهشا بغل کرده باشه لباساتا در آورده باشه و چشماتا که من عاشقشونم .... دارم دیوونه میشم نمیتونم بگم بهت دارم خفه میشم کردی .........................نکردی... نمیدونم بوده........نبوده نمیدونم من هیچــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی نمیدونم ...وچه دیر آمدی 21 اُمین بهارِ زمستانیم...و چه زود به آخر رسیدی شکفتنِ بیست سالگییَم... و من در میان عقربه های رفته و عقربه های نیامده زاده شدم.. آی سالهای رفته و روزهای نیامده..! هنوز لذت بودنتان را نچشیده ام که هر سال با آمدن سال میلادی ، اندوه نبودنتان را به رخم میکشید!.. آی روزگارِ فریب خورده ی فریبکار..! و من از میان صدها اسپرم مهجًم به سمت تخمکی بی جان انتخاب گشتم... برای شدن ـ بودن ـ شکفتن ـ بالیدن... و اینگونه بود قصه ی پر غصه ی زایش من ، در فصلی سرد، از حوالی بی کسی... به همه آن کسان که به عشقی تن در نمیدهند چرا که ایمانِ خود را از دست دادهاند!ــ: در تنِ من گیاهی خزنده هست که مرا فتح میکند و من اکنون جز تصویری از او نیستم! من جزیی از تواَم ای طبیعتِ بیدریغی که دیگر نه زمان و نه مرگ، هیچ یک عطشِ مرا از سرچشمهی وجود و خیالت بینیاز نمیکند…! من چینهام من پیچکم من آمیزهی چینه و پیچکم تو چینهای تو پیچکای تو آمیزهی مادر و کودکی. ای دستانِ بیغبارِ پُرپرهیزی که مرا به هنگامِ نوازشهای مادرانه از جفتِ آگاهی به وجودِ دشمنان و سیاهدلان غرقهی اندوه میکنید! مرا به ایمانِ دورانِ جنینیِ خویش بازگردانید تا دیگرباره با کلماتی که کنون جز از فریب و بدی سخن نمیگوید، سرودِ نیکی و راستی بشنوم. ای همسفر که رازِ قدرتهای بیکرانِ تو بر من پوشیده است! ــ مرا به شهرِ سپیدهدم، به واحهی پاکی و راستی بازگردان! مرا به دورانِ ناآگاهیِ خویش بازگردان تا علفها به جانبِ من برویند تا من بهسانِ کندو با نیشِ شیرینِ هزاران زنبورِ خُرد از عسلِ مقدس آکنده شوم، تا چون زنی نوبار با وحشتی کیفناک نخستین جنبشهای جنین را به انتظارِ هیجانانگیزِ تولدِ نوزادی دلبند مبدل کنم که من او را بازیافتگی خواهم نامید. همبسترِ ظلمانیترین شبهای از دستدادگی! ــ من او را یازیافتگی نام خواهم نهاد مادرم بهسانِ آهنگی قدیمی فراموش شد و من در لفافِ قطعنامهی میتینگِ بزرگ متولد شدم تا با مردمِ اعماق بجوشم و با وصلههای زمانم پیوند یابم. تا بهسانِ سوزنی فرو روم و برآیم و لحافپارهی آسمانهای نامتحد را به یکدیگر وصلهزنم تا مردمِ چشمِ تاریخ را بر کلمهی همه دیوانها حک کنم ــ مردمی که من دوست میدارم سهمناکتر از بیشترین عشقی که هرگز داشتهام!ــ :
کنارِ ساتورِ سردِ فراموشی پُشتِ بطریهای خمار و خالی زیرِ لنگهکفشِ کهنهی پُرمیخِ بیاعتنایی زنِ بیبُعدِ مهتابیرنگی که خفته است بر ستونهای هزارانهزاریِ موهای آشفتهی خویش عشقِ بدفرجامِ من است. از حفرهی بیخونِ زیرِ پستانش من روزی غزلی مسموم به قلبش ریختم تا چشمانِ پُرآفتابش در منظرِ عشقِ من طالع شود. لیکن غزلِ مسموم خونِ معشوقِ مرا افسرد. معشوقِ من مُرد و پیکرش به مجسمهیی یختراش بَدَل شد. من دستهای گرانم را به سندانِ جمجمهام کوفتم و بهسانِ خدایی در زنجیر نالیدم و ضجههای من چون توفانِ ملخ مزرعِ همه شادیهایم را خشکاند. و معذلک [آدمکهای اوراقفروشی!] و معذلک من به دربانِ پُرشپشِ بقعهی امامزاده کلاسیسیسم گوسفندِ مسمّطی نذر نکردم دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا، حرف تو بود. خودت گفتیش. اما دیدی تو مثل من تنها نبودی..... به نام خدا از طرف دلی که فقط برای تو می تپد و لاغیر... گاهی وقتا اونقدر دلم می گیره که نمی دونم به کجای این لاشه ی خاکی پناه ببرم؟ به کجا؟ می خوام جایی رو پیدا کنم که من باشم و تو باشی فقط منو تو... چیزی در دلم غوغا می کند.یه حس غریب.یه حس شیرین.دیگه احساس عبد و معبود نیست.دیگه چیزی برای دوست نداشتنت وجود نداره. می خوام که دوستت داشته باشم.دوست دارم به جایی.به نقطه ای برسم که بگم خدایا... تو خوبی. توبزرگی. تو قادری. جائیکه در همه چیز تو را ببینم.در کوه و کویر در دریا وحتی میان آدمها... می دونم تو در همه جا هستی حتی از رگ گردن به من نزدیک تری و چه حس بدییه که توانقدر به من نزدیک باشی و من از خودم انقدر دور باشم. چه احساس سبزیه که تو رو در لحظه لحظه ی زندگیم تماشا کنم. خدایا دلی در سینه دارم که خروش تو را دارد و همچون دریای خروشان تلاطم دارد. بار خدایا... اگر وجود تو مرا آرام نسازد چه چیز دیگری خواهد بود جز آنکه بر خشمم بیفزاید. مرا آرام ساز ای پروردگارم بوی عيدی... بوی دود...بوی كاغذ رنگی بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو بوی ياس جانماز ترمه مادر بزرگ با اينا زمستونو سر می كنم با اينا خستگيمو در می كنم شاديه شكستن قلك پول وحشت كم شدن سكه عيدی از شمردن زياد بوی اسكناس تا نخورده ی لای كتاب با اينا زمستون و سر ميكنم با ايناخستگيمو در ميكنم فكر قاشق زدن يه دختر چادر سياه شوق يك خيز بلند از روي بوته هاي نور برق كفش جفت شده تو گنجه ها با اينا زمستونوسرميكنم با ايناخستگيمو در ميكنم عشق يك ستاره ساختن با دو لك ترس ناتموم گذاشتن جريمه های عيد مدرسه بوی گل محمدی كه خشك شده لای كتاب با اينا زمستونو سر ميكنم با اينا خستگيمو در می كنم بوی باغچه بوی حوض عطرخوب نذ ری شب جمعه پی فانوس توی كوچه گم شدن توی جوی لاجوردی هوس يه آب تنی با اينا زمستونو سر مي كنم با اينا خستگيمو در ميكنم با اينا زمستونو سر مي كنم با اينا خستگيمو در ميكنم یک دنیا تشکررررررررررررررررر ...فردا قرار بود بره و کسی را که تمام زندگیش بود برای اولین بار ببینه. یه بار دیگه تمام حرفهایی را که مخواست توی اولین دیدارش به پسر بگه را مرور کرد.با خودکار صورتی که معمولا ً پاین تخت خوابش افتاده بود ، یه ضربدر کوچیک روی دست چپش کشید تا فردا یادش نره برای پسر یه شاخه گل رز بخره. یه شاخه گل رز قرمز. همون گلی که پسر عاشقش بود. ترسو دلهره تموم بدنشا فرا گرفته بود. موبایلشا از توی کیفش که بیشتر شبیه انبار کارت شارژ های مصرف شده بود، بیرون آورد. اسمسی که پسر ساعت قرارشون را نوشته بود دوباره خوند. تا مبادا دیر سر قرار حاضر نشه.تلفنش مدام پیغام Attention Battery low را نشون میداد.چون تموم طول اون روز توی دانشگاه با پسر تلفنی صحبت کرده بود. موهای خیسشا سشوار کشید تا خوش حالت تر به نظر برسه. ... یعنی چقدر میتونه با عکسی که دیدم تفاوت داشته باشه... کاش همونجوری باشه که توی عکسش دیدم... وقتی دیدمش خیال میکنم یکی از دوستای هم جنس خودما دیدمو بهش دست میدم.اما نه! شاید خوشش نیاد از این کارم...یعنی از من خوشش میاد؟... خیلی وقت بود که موهای مجعدش خشک شده بود اما هنوز سشوار توی دست چپش بودو شونه توی دست راستش و داشت به موهاش وَر میرفت.همه چیزا سپرده بود به خدا. تموم طول اون شب به پسر فکر میکرد. موبایلشا از شارژ کشید بیرون. هندزفیری موبایلشا به زحمت از بین مدادرنگی هاش پیدا کردو آهنگ مورد علاقشا از بین انبوه خواننده های خارجی پیدا کرد. My bags are packed, I’m ready to go, I’m standing here, outside your door, I hate to wake you up, to say goodbye, but the dawn is breaking, It’s early morn… نفهمید چه جور خوابش گرفته بود. صبح زودتر از هر روز از خواب بیدار شد.صابون مخصوصی که هر روز به صورتش میزد را روی صورتش ماساژ داد.عشق بازی کف و پوست صورتشا با انگشتاش حس میکرد.لباسایی رو که دیشب با دقت تمام اتو کشیده بود را تن کرد.اتکلان همیشگی رو به تاروپود لباساش زد.آماده ی رفتن شده بود.بیشتر از هر وقتی نگران بود. میخواست زودتر از پسر سر قرار حاضر بشه.توی گل فروشی با وسواس تمام یه شاخه گل رز قرمز انتخاب کرد.با پسر قرار گذاشته بودند که هیچ وقت گلها رو با تزیئنات بی جا ، خفه نکنند!به ساعتش نگاه کرد. نیم ساعت به وقت قرارشون مونده بود.مدام شماره ی پسر را میگرفت.اما خاموش بود...همین یه دلهره ی عجیبی به دختر داده بود.آینه ای که توی کیفش بود را بیرون کشید.میخواست یه بار دیگه وضعیت ظاهریشا بررسی کنه.خوب به نظر میرسید.وقتی کنار ساختمونی که قرارشون رو گذاشته بودند رسید قدمهاش رو تند تر بر داشت.جمعیت زیادی جمع شده بودند و به زمینی که تازه خاک برداری شده بود خیره شده بودند. قیافه ی هیچ کدوم از اونا شبیه عکس پسر نبود.پچ پچ ها واضح نبود اما از تصادف یه ماشین با یه جوون حرف میزدند.با هر زحمتی که بود خودشا به محل حادثه نزدیک کرد.شاخه گلی که توی دستش بود روی زمین افتاد.اشک توی چشماش حلقه بست.قیافه ی اون جوون شبیه عکسی بود که قبلا ً دیده بود... مرا کسی نساخت خدا ساخت نه انچنان که کسی خواست که من کسی نداشتم کسم خدا بود کس بی کسان بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم. مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم. در بند نگنجم و در پیمانه نیایم. گفتی جز واژهای بی مفهوم نیافتمش... گفتم برای تو به پاس تمام بیداریهایت بیدار خواهم ماند گفتی در دنیا خفتگانی هستند که بیداریشان همچون بیداری اژدها خطرناک است... گفتم میخواهم با تو بمانم گفتی اینجا ماندن سرد و بیروح است... گفتم از ماندن بیزار نیستم و تو دستانم رامحکم در دستانت گرفته بودی، انگشتانم در زیر پوست انگشتانت گم شده بود و تو میگفتی...برو... چشمانم پر از اشک شد...بغض ترک برداشت... و تو در میان چشمان بارانیم دوستت دارم را ندیدی... و من هنوز در پی این حقیقتم که چرا وقتی دل آسمان گرفته و بارانیست دل دریایی ما هم طوفانی میشود اما وقتی دلهای ما بارانیست دل آسمان بارانی نمیشود... سخت است! سخت است سالها منتظر کسی بودن که عشق را از انسان می رباید! تو عشق را دزدیدی تو دوست داشتن را مثل یک سیگار دود کردی و به هوا بخشیدی در آن عصر دلگیر یکدیگر را بدرود گفتیم و تو فراموش کردی... راستی ، یادم تو را فراموش...! تویی که به قول آن بچه ی جنوب یار بی بدیلم بودی و با من عهد و پیمان وفاداری را بستی چرا این روزها.... روزها میگذرند روزهای بی تو اما با تو بودن چه بخواهیم و چه نه... خدا هم این روزها زیاد سرفه میکند شاید به خاطر دود سیگاری باشد که تو به هوای بدون اکسیژن ارزانی داشتی. به فکر من نبودی این را خوب میدانم... به خاطر سرفه های خدا هم که شده دیگر بس است.... تمام کن... من به خاطر تو از تمام هستیم گذشتم حتی... حتی از تو... و صدایش بسان مردی که عشق گم شده اش را با خون دل فریاد میزند ، عمیق... در کنار درخت کهنسال شهر بر روی تپه ایستاد و در سکوت عشق را فریاد زد...دستانش را به آسمان ارزانی داشت و انگشتانش همچون شاخه های نازک درخت زیتون تشعشع نور را به نمایش گذاشته بود... از کنار اقیانوس میگذشت و آب را با گام هایش میسنجید... تنها چیزی که باعث شگفت همگان میشد این بود که او یک انسان بود، نه خدا...! او هیچ گاه بر علیه کوتوله ها نجنگید به بالا مینگریست ابر ها را کنار میزد و قله را برایشان تفسیر میکرد... اما گذشت و تمام شد... و شاخه ها از برگ تهی گشت اما ریشه های زنده برای مکیدن شیر از پستان زمین در تکاپو بودند... درخت زیتون دوباره جوانه زده بود... عشق . فاصله . انتظار . من . تو . ما . خدا . همه به کنار با غم دوریت چه کنم؟ بهار دوباره خواهد آمد چه با تو و چه...... و خدا باز نردبامش را به سقف دلتنگی آسمان خواهد کشید هنوز پله پله تا ملاقات خدا مانده است یک...دو...سه...چهار... یکایک پله ها را سپری کرده ام برای ملاقات با خدا... بی هیچ توجهی به زمین. و صعود ، غم انتظار را کاذب تر نشان میدهد... به نفس نفس افتاده ایم، من و نردبام ملاقات خدا.... اما باید رفت باید بروم چند قدمی بیش نمانده است... یک...دو...سه... و من آنچنان دم گرمم را در صوتکم میفشارم تا خدا صدای نزدیک شدنم را با گوش جان پذیرا باشد حس غریبیست... خفقان...بغض...نفاق...دود... و این بار فاصله ها کمتر شد... یک...دو... هنوز چند قدمی مانده است... و من میخواهم به خدا برسم... باورم نمیشود... و تنها یک پله... اضطراب...تشویش...ترس... تمام شد. به خدا رسیده ام؟؟؟؟ خدا را ندیدم.... و تنها صدایی در وجودم طنین انداز شده بود.... نگاه کن! من این پایین منتظرت ایستاده بودم! آری خدا بود.... و من میشنوم. صدای نطفه ی گیاه را در دل خاک... و صدا صدای آشنای غربت است و من صدای ترک خوردن دانه های انار را میشنوم... هوای آن طرف پرچین خوب است، همچون حال ما!!! به شوخی میگویم که قلمم به احترام سپیدی کاغذ، کلاه را از سر برداشته است. و کویر تشنه است.... و من دلم میخواهد قمقمه ی آبم را به کویر خیالم هدیه دهم تا سیراب شود... قمقمه ای به وسعت لبریزی دریا... . . . کمی آن طرف تر، گلها از وفور آب پژمرده اند... همه جا خیس است نَم... باران... دریا... سیل... در گوشمان خواندند به هر کجا روی آسمان همین رنگ است. پس فاصله ی کوتاهیست میان کویر و دریا . . . خوشا به حال کویر گرم و سوزان که عطش دریا را با خود به همراه دارد... خوشا به حال آنان که دَمشان گرم است ، نه بازارشان.... خوشا به حال آنان... نقطه. همیشه خواسته و نا خواسته آخر سطر نگاشته شد. این بار آزادانه تصمیم بگیر. خودت هر کجای جمله که میخواهی بنشین. شاید وقت آن است که بین راه بنشینی و گذر واژه های نا شاعرانه ام را پذیرا باشی. قلمم خسته است. او دلش یک فنجان چای داغ میخواهد. اما نه! به رسم تو مینویسم، قلمم یک فنجان چای گرم میخواهد. قلمم از عشق بازی با برگه ی سپیدم خسته گشته است. مگر عشق بازها از عشق بازی خسته میشوند؟؟؟ دنیای عجیبیست. دل من گرفته است ، همه چیز را گردن قلمم می اندازم!!!! بیچاره قلمم!
نوجوانی !جوانی !
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش…
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند
دکتر شریعتی
اما تو نمي خواي حضور منا باور كني.
نمي گم من خوبم من هيچ موردي ندارم
اما من مي خوام هروز با هم باشيم.
![]()
به یاد داشته باش من می توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته خو یا شیطان صفت باشم، من می توانم تو را دوست داشته یا از تو متنفر باشم، من می توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم، چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است. و توهم به یاد داشته باش من نباید چیزى باشم که تو می خواهى، من را خودم از خودم ساخته ام، تو را دیگرى باید برایت بسازد. و تو هم به یاد داشته باش منى که من از خود ساخته ام، آمال من است، تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند. لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می خواهى و تو هم می توانى انتخاب کنى که من را می خواهى یا نه ولى نمی توانى انتخاب کنى که از من چه می خواهى. می توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم. می توانى از من متنفر باشى بى هیچ دلیلى و من هم، چرا که ما هر دو انسانیم. این جهان مملو از انسانهاست، پس این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد. تو نمی توانى برایم به قضاوت بنشینى و حكمی صادر كنی و من هم، قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است. دوستانم مرا همین گونه پیدا میکنند و میستایند، حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند، دشمنانم کمر به نابودیم بسته اند و همچنان می ستایندم، چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتى رقیبى، من قابل ستایشم، و تو هم. یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز می بینى و مراوده می کنى همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا. نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى، و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است. از نوشته های : مهاتما گاندی
